تبليغاتX
تو را من چشم در راهم...

تو را من چشم در راهم...

56


ملک جمشید

بگو شهاب‌ها به خاك نيفتند

با اين نردبان كوتاهي كه در خانة ماست

بگو نمي‌توانم به‌جايشان بگذارم

بگو بار امانت براي دوش‌هايم خاراست

بگو مي‌ترسم، مي‌لرزم و شرمسارم از لرزيدن

بگو سرما برادرِ ترس است و ترس برادر مرگ

بگو تا گل‌ها برويند چگونه زمستان را سپري كنم

بگو عزيز دل من

*

تو هرگز نمرده‌اي

چشم‌هاي روشنت خاك نشده

كرم‌ها تو را نجويده‌اند

تو فقط سخن نمي‌گويي

خواب آرامت خوش، همبازي دلاراي من

از سر صبر برايت پرتقالي پوست مي‌كنم

آخ دستهاي شني‌ام را نشسته‌ام

قربان گزهايي كه برايم از مهماني مي‌آوري

آغشته به كركهاي جيب‌هاي پيراهنت

براي اينكه از تاريكي حياط نترسم

دستهاي هم را بگيريم اي عزيز مهربان من

تو در محاق نيستي

تو نمرده‌اي

چشم‌هاي درخشانت خاك نخواهد شد، اي عزيز دل من

مرگ برآنهايي باد كه خبر مرگت را برايم آورده‌اند



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 21:15  توسط مسافر  | 

55

تنها با گلها

سن گلمه ز اولدون (تو نخواهی آمد)

پ ن: چه زود خاطره می شویم. به خواب می ماند این زندگی....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 0:31  توسط مسافر  | 

54

حیف نیست

بهار باشد

تو نباشی!

از بس غلتید

تخته سنگ سیزیف

به سنگریزه بدل شد.

فردا آمدنی است

حرفی در میان نیست

اما از کجا در ارابه او ما نیز بوده باشیم.

برخیز و بیا

برخیز و به جاده نگاه نکن

که همیشه خود را به تاریکی می زند

فهمیده ام هرکس چراغ جاده خود باید بوده باشد.

زندگی! چقدر سر به سرم می گذاری

خودی به نظر می رسی

با تو که قهر می کنم می فهمم که مرا نمی شناسی.

حیف نیست

 بهار

از سر اتفاق بغلتد در دستم

آن وقت

تو نباشی!

رسم کردن دست های تو/ شمس لنگرودی/آهنگ دیگر/چاپ اول ۱۳۸۹

پیروزی از آن کسی است

که زمستانی طولانی را صبر کرده است....

شادا "شما"

که دست بهار را گرفته به خانه خود می برید

شادا بهار!

 که دست "شما را گرفته می برد"

روزهایتان سبز!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 23:58  توسط مسافر  | 

53

تا کی در انتظار گذاری به زاريم

باز آی بعد از اين همه چشم انتظاريم

شرمم کشد که بی تو نفس می‌کشم هنوز

تا زنده ام بس است همين شرمساريم

 

پ.ن.۱): چه فایده که ادم زخم هایش را به رویت خلایق برساند... کسی که سوخت سوخته است ...همیشه هم ضرورت ندارد که انچه درون خود یا دیگران تماشا می کنیم به معرض تماشا بگذاریم... اما ازطرفی حق با دوستی است عزیز که نوشته وقتی آدم دوست دارد بگوید اینجا بودم . خواندم ..... باید روی پست های دیگر بگوید؟ که شاید اگر نبود گاه همدلی ها سخت تر می گذشت زندگی...

پ.ن.۲) از آنجا که این پست رو قبلا ثبت کرده بودم نظرات را بستم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 20:25  توسط مسافر 

52

نوه آقای لین/ فیلیپ کلودل/ترجمه پرویز شهدی/کتاب پارسه/192 صفحه/ قیمت:4800 تومان

بیرون هوا سرد است. بیرون سرزمین آبا و اجدادی نیست، کشوری بیگانه و عجیب است که به رغم میل خودش، به رغم زمانی که سپری خواهد شد و به رغم فاصله زیادی که میان خاطرات گذشته اش و زمان حال وجود دارد باید برای همیشه در آن بماند.

نوه آقای لین داستان نیست افسانه هم نیست، شعری است بلند و روان، در کمال سادگی و در نهایت زیبایی ( از مقدمه کتاب).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 20:41  توسط مسافر  | 

51

برای دلم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 17:6  توسط مسافر 

50

تو نباشی
ماندن به چه دردی می خورد؟
به کدام شهر بروم
که حضور غایبت
دیوانه ام نکند
... کدام موزه و پل و خیابان؟...
گل قشنگم!
به کجای تنم دست بکشم
که رد انگشتانت بر آن نباشد؟
چه لباسی بپوشم
که تو تنم نکرده باشی؟
راستی
زیستن چه بیهوده است
بی تو.

( عباس معروفی )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 1:9  توسط مسافر 

49

میرا/کریستوفر فرانک/ ترجمه لیلی گلستان ۱۳۵۶

کتاب اخیرا توسط بازتاب نگار تجدید چاپ شده است.

میرا داستان پیروزی عشق است بر هر چه که آن را به بند می کشد.

راوی داستان در سرزمینی زندگی می کند که بی شباهت به 1984 نیست. اگر در 1984 تله اسکرین مدام زندگی مردم را تحت کنترل دارد در میرا دیوارهای شفاف حریم زندگی خصوصی افراد را شکسته است.  همه باید برای همدیگر داستان خنده دار تعریف کنند و خود را شاد نشان دهند. در سرزمینی که گرچه بدی در تنهایی خفته است اما زوج هم مفهومی ندارد؛ " حالا هر دو در دشت قدم می زنیم این کار خیلی خطر ناک است زیرا همچنانکه همه می دانند بدی نزد جفتها بیشتر خفته است تا نزد مردم تنها  (ص34)."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 18:47  توسط مسافر  | 

48

آدم ها می آیند

زندگی می کنند

می میرند

و می روند

اما

فاجعهء زندگیِ تو

آن هنگام آغاز می شود

که آدمی می میرد

اما

نمی رود

می ماند

و نبودنش در بودنِ تو

چنان ته نشین می شود

که تو می میری در حالیکه زنده ای

و او زنده می شود در حالی که مرده است

 

آزاده طاهایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:48  توسط مسافر 

47

آنان به اسب ها شلیک می کنند، نمی کنند؟ سیدنی پولاک/1969

سال 1932، دوران رکود اقتصادی، مجری یک ماراتون رقص به نام راکی 100 زوج را  انتخاب می کند. شرکت کنندگان اصلی مسابقه او عبارتند از: سیلر پا به سن گذاشته و همراهش شرل، جوئل و الیس شیک پوش، جیمز و همسر باردارش روبی، و رابرت که به ناچار با گلوریا (جین فوندا) هم رقص می شود. ماراتون رقص هفته ها به طول می کشد. و گروهی با از دست دادن توانشان ناچار می شوند مسابقه را ترک کنند و یا به حال مرگ می افتند. گلوریا و رابرت وقتی راکی به انها اعلام می کند که همه شان به خاطر پول غذا و لباس به او بدهکارند مسابقه را ترک می کنند و گلوریا که دیگر چاره ای برایش نمانده از رابرت می خواهد که ....

سکانس برتر در وبلاگ بی خوابی

یک صحنه دیگر:  الیس لباس شیک خود را از دست می دهد و وقتی رابرت پی می برد که دزدی کار راکی بوده تا مانع شیک پوشی او شود و خستگی او بیشتر نمایانده شود؛ از او می پرسد مگه این یه مسابقه نیست؟ او در جواب می گوید برای شما یه مسابقه ست اما برای مردم یه نمایش و تفریحه برای اونها مهم نیست کی برنده می شه مهم سرگرم شدنشونه...

چقدر ادمو یاد بایسیکل ران میندازه..

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 19:47  توسط مسافر  |